وقتی بزرگ شدم میام تو آسمون پیشت
حرفی تو حرفام نیس ولی واسه همه چیزه دنیا سخنرانی میکنم...
به نام خدا از امروز اسم بهناز ( دوستمو ) گذاشتم صورتی مخملی! جشنگه نه؟! به نام خدا بچه ها - دوستام- همه میگن امسال عوض شده اخلاقش بد شده ولی من ......... دبیر فلسفه خانم مهربون دوست من... میگن عوض شدی راسته؟! آره؟! واقعا؟! چرا؟! آخه چرا؟! امروز زنگ آخر معلم نداشتیم بحث انداختم درباره ات... گفتم با بچه ها بشینیم دربارت بحث کنیم... الهام : خانم مهربون امسال کلا عوض شده ... پارسال تا میومد تو کلاس میگفتیم باهم میخندیدیم امسال خیلی بد شده سمیه : موافقم واقعا عوض شده .... بقیه بچه ها هم تایید میکنن! زنگ زدم به بهناز... بهناز : کتایون یه چیزی میگم ولی توروخدا ناراحت نشو... من : بگو... بهناز: احساس میکنم قشنگ امسال خانم مهربون همه رو به چشم نفرت نیگا میکنه از همه بدش میاد! من : نه من که اصلا چیزی از تغییرات رفتاریش متوجه نشدم. بهناز: چون تو دوسش داری عاشقشی... میگن اگه کسی عاشق کسی باشه هیچوقت بدی هاشو نمیبینه تو اصلا الان هیچی از این تغییرات نمیفهمی! خانمم ... نفسم... امروز تو کلاس گفتی میخوام کم کم بازنشسته کنم خودمو... یکی از بچه ها گفت خانم بخاطره ما؟! تو گفتی نه کلا از کلاسا که میرم بیرون قلبم درد میگیره... من همینجوری مات و مبهوت موندم... اسم بازنشستگیتو که آوردی قلبم ریخت... دوس داشتم همونجا پیشت گریه میکردم... امشب بهت اس ام اس زدم و گفتم تو این هفته اگه یه روزی وقت داشتید باید باهاتون صحبت کنم نه درباره خودم ایندفعه درباره خودتون... ممنونم... ولی من میدونم تو عوض نشدی ... تو همون مهربونی هستی که سال گذشته بخاطره من یه پنجشنبه که اصلا روز کاریت نبود اومدی تا حرفامو بشنوی... گفتی شنیدم گفتم شنیدی.. تو عوض نشدی مهربونم... درست میگم؟! به نام خدا روز یکشنبه بهش اس ام دادم که : خونه اید زنگ بزنم؟! جواب اومد که : زنگ بزن... زنگ زدم بهم گفت چرا اینجوری شدی؟ چرا هرکاری میکنی بچه ها میخندن؟ چرا سرفه میکنی بچه ها خندشون میگیره؟! چرا اینکار چرا اونکار؟! سکوت کردم هیچی نگفتم... گفت : نمره فلسفه ات هم امروز خوب شد آفرین... خونده بودی؟! من : اوهوم... آفرین... من : چن شدم؟! اون : ۴ . ( البته از ۵ نمره بوداااا فردا صبحش که بیدار شدم ساعت ۶ و نیم بود... بهش اس ام اس زدم که : سلام میبخشید این موقع اس ام اس دادم فقط میخواستم بگم نمیدونم چرا تو همه کارا من متهمم.. بچه ها میخندن تقصیره منه؟!!!؟!!! رفتم مدرسه زنگ دوم باهاش کلاس داشتیم... اومد فقط هرچن دقیقه یه بار نیگام میکرد زل میزد تو چشام ... وقتی هم میخواس بره آروم بهم خندید و گفت : خدافظ. گفتم خدافظ بعد رفت دم در به همه بچه ها با صدای بلند گف خدافظ... پ.ن : این پست واسه دبیرم نفسم بود ... پ.ن : نه خدا جدی میپرسم بدون شوخی چرا؟!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)
| Design By : Night Skin |


